شب...
شب سردی است ، و من افسرده / راه دوری است ، و پایی خسته / تیرگی هست و چراغی مرده
میکنم تنها از جاده عبور/دور ماندند ز من آدم ها / سایه ای از سر دیوار گذشت / غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی / بی خبر آمد تا با دل من / قصه ها ساز کند پنهانی ...
نیست رنگی که بگوید با من / اندکی صبر ، سحر نزدیک است /
هردم این بانگ برآرم از دل / وای این شــب چقدر نزدیک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟ / قطره ای کو که به دریا ریزم؟ / صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است / دیگران را هم غم هست به دل / غم من ، لیک ، غمی غمناک است...
میکنم تنها از جاده عبور/دور ماندند ز من آدم ها / سایه ای از سر دیوار گذشت / غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی / بی خبر آمد تا با دل من / قصه ها ساز کند پنهانی ...
نیست رنگی که بگوید با من / اندکی صبر ، سحر نزدیک است /
هردم این بانگ برآرم از دل / وای این شــب چقدر نزدیک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟ / قطره ای کو که به دریا ریزم؟ / صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است / دیگران را هم غم هست به دل / غم من ، لیک ، غمی غمناک است...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰ ساعت 13:23 توسط زلی جون
|