دیگر زیستن بدون تو را بلد نیستم
لبخند که میزنی هنوز هم قند توی دلم آب میشود...
هنوز هم از صدای چرخیدن کلید توی در، شور و شعفی عجیب سر تا پایم
را فرا میگیرد...
و هنوز هم از شنیدن کلمه دوستت دارم از زبانت سرخ میشوم...
چند وقت است حس میکنم دیگر خوابیدن تنهایی را بلد نیستم...
بلد نیستم تنهایی از خانه بیرون بروم...
بلد نیستم تنهایی از چیزی لذت ببرم...
و خوب خوب میدانم که دیگر زیستن بدون تو را بلد نیستم...
هنوز هم از صدای چرخیدن کلید توی در، شور و شعفی عجیب سر تا پایم
را فرا میگیرد...
و هنوز هم از شنیدن کلمه دوستت دارم از زبانت سرخ میشوم...
چند وقت است حس میکنم دیگر خوابیدن تنهایی را بلد نیستم...
بلد نیستم تنهایی از خانه بیرون بروم...
بلد نیستم تنهایی از چیزی لذت ببرم...
و خوب خوب میدانم که دیگر زیستن بدون تو را بلد نیستم...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱ ساعت 15:44 توسط زلی جون
|