دیده بودمش .
بارها و بارها .
کنار خیابان می نشست تسیبحشو تو دستش می چرخوند و زیر لب ذکر می گفت و به دست آدمهایی که با تبخر بهش نگاه می کردن چشم می دوخت گه گداری هم دسته فالشو برای دخترای با قیافه های آنچنانی بالا می گرفت که شاید عشقشونو از تو فالاش پیدا کنن !
آخرین باری که دیدمش واقعا اخرین بار بود.
کنار خیابون مرده بود و مردم روش پول ریخته بودن پولایی که اگه به زنده اش می دادن شاید الان زنده بود ...